تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز/می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم.::.به روایت: یانه سری(آتیشپاره) - ۱٠ آذر ۱۳٩٠
ساعت حدود 2.5 - 3 بعد از ظهر در بازار هفتگی شهر
خانم: آقا این کاردی که به من فروختین اون هفته زنگ زد!
فروشنده(نگاهی به کارد انداخته) خب اندازه پولش کار کرد!
خانم: اون پسره گفت اگر زنگ زد بیار پولشو بگیر!
فروشنده(نگاهی به پسرک حیران می کند) خانم این کارد که دست شماست پاکتش اینه یعنی بدل یک مارک اصله/ ایشون اشتباه کرد بفرمایید این 300 تومن شما
خانم: ولی اون پسره گفت اصله هزار تومن از من گرفت بابامم شاهده الانم اونجاس (با دست اشاره مرد سرشناسی! که با کاسبی اونطرف در حال گفتگوست و با اشاره دست دختر با سر ابراز وجود می کند!)
فروشنده : میخاین شما از این مارک اصل ببرین خونه حتمن رضایتتون و جلب می کنه
(پدر دختر وارد گفتگو میشه ) : نه آقا پولشو بده بریم نخاستیم
فروشنده: دادم
(پدر نگاهی به دختر می کند) پس چی!؟
دختر: اون روز اون پسره گفت 1000 الان این آقا میگه 300 !!!
فروشنده (کاملن خونسرد و با احترام ) 700 تومن به همراه کارد زنگ زده به دختر داد
پدر با دیدن کارد و 700 تومن با فریاد و خشم خطاب به دختر: بذار زمین بریم
خطاب به فروشنده : غش تو معامله حرامه
1000 تومن گرفتی 700 تومن میدی!
صدقه که نخاستم
باشه تو مالت
راضی نیستم
بذار زمین!
جوان کاسب همسایه که از اول شاهد این بحث بلند که تقریبن تمام عابران را به تماشا حریص کرده بود، بود از کوره در رفت : اصلن تو مال من! آقا بفرما بحث نکن
پدر: تو چکاره ای !؟ اصلن به تو چه!!!!!؟
جوون: آقا برو رد کارت بحث نکن
(پدر! خشمگین به طرف جوون با این دیالوگ که من حرفم با اینه تو خفه ... جوان هم براق بطرف پدر: همینه که هست ! چقدر حرف مفت می زنی یا بگیر یا برو . شر راست نکن " و تعدادی ریش سفید برای جدا کردن جوون از پدر منجی میشن )
منجی1 - آدم جواب بزرگ ترشو نمیده
منجی 2- آروم باش
پدر : من سر جات مینشونمت! هنوز منو نشناختی!
جوون: هر کی هستی برا خودتی
پدر: نشونت می دم
جوون : برو بذار باد بیاد!
- پدر را از دریچه انتهای بازار بیرون برده و راهی می کنند و جوون هم با خشم در حال مرتب کردن لباساشه .
کمی اون طرف تر یک عابر فروشنده را صدا می کنه :دایی خجالت بکش آدم بخاطر 300 تومن برادر شهیدو می زنه !
فروشنده (متعجب) آقا شما که اصلن نبودی من از اول تسلیم بودم اوشون گفــ ...
عابر حرفشو با این جمله قطع می کنه : خجالت بکش دایی اینا برا شما خیلی زحمت کشیدن 300 تومن ارزش نداره تو روی همچین آدمی در بیای و دست بلند کنی. این حقش نیست
فروشنده : بخدا .... ( عابر دور می شود )
(منجی نگاه عاقل اندر سفیهی به جوون می کنه )آدم حرمت بزرگ تر حفظ می کنه مخصوصن اینجور بزرگ تر ها که آبروی شهرن!