تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم با مردم زمانه سلامی و السلام


با مردم زمانه سلامی و السلام
تا گفته ای غلام توام می فروشنت 
قالب وبلاگ

بااینکه بهش ایمان دارم اما خب  ، گاهی دلم میخاد سبک تر نفس بکشم  حس می کنم نه انصافه نه اجابت صداقت قوانینه دوستیه به نظر من اولین شرط دوست داشتن صداقته آدما تو زندگی شون خیلی ها رو ممکنه دوست داشته باشن مادر پدر خاهر برادر  همسر اقوام دوستان اما بنظر من این دوست داشتن ها چیزی جز ادعا نیست! چون گاهی یادمون میره حتی با خودمون صادق باشیم از این عجیب تر اینه که با این همه فقر صداقت کمتر کسی خریدار این ارزشه و هیچ وقت به ارزش واقعی معامله نمیشه

....  (ادامه دارد )

ندارد!

وقتی وسط تایپ خابت می بره نباید امیدوار باشی که ادامه ش بدی ادامه ش یه چیز دیگه میشه چون یه حس هرگز تکرار نمیشهیول

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

چه حسی بهت دست میده وقتی انتظار دارن ببینیشون ... بفهمیشون ...

ولی ذره ای - حتی ذره ای - نمی بیننت ... نمی فهمنت ... !

 

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

لعنت بر دنیای آدم بزرگا

کاش همه ی دنیا بچه بودن

کاش آدم بزرگا زبون بچه ها رو فراموش نمی کردن

بچه ها پول ندارن که کادوهای گنده بدن اما دلای بزرگی دارن که راحت هدیه میدن

امان از دست آدم بزرگا که بچه ها رو هم گنده میبینن

برای ثابت کردن بزرگیشون بجای اینکه همبازی بچه بشن اسباب بازی هدیه می دن

آهای آدم بزرگه یه لحظه چشاتو ببند یه لحظه کودک باش برات یه قصه بگم

قصه بچه ای که با تمام دلش یه آدم بزرگ و دوست داشت آدم بزرگی که با اینکه باباش نبود بوی بابا می داد مثـ باباها مهربون بود بزرگی ش از جنس بقیه نبود دستای بزرگ و زبرش طعم نوازش می داد  مثـ مامان مثـ بابا  نگاه ش دلش و آروم می کرد اما زیاد نمی دیدش آخه اونم دنیاش بزرگ شده بود اما مثـ مامان، بابا گاهی سرشو رو شونه بچه می ذاشت  بچه ی قصه ی ما اینجور وقتا انقدر خوشحال بود که آدم بزرگا تصورش م بلد نیستن حالا دوستاش سه تا شده بودن (مامان،بابا و اون آشنا) این کوچولو مثـ بقیه نبود باارزش ترین های عمرش نه پول بود نه پفک نه عروسک اون عاشق لبخند بود حتی خیلی کوچک آرزوش بود سلامت  هر کی و بیشتر دوست داشت بیشتر براش جون می داد شنیده بود لازمه دل دادن دل گرفتنه وگرنه یکی دودل میشه و یکی بی دل - بی دلی و خوب می فهمید وقتی دید دنیای آدم بزرگا وقتی چیزی و پیدا نمی کنن طوفانی میشه تصمیم گرفت هر چی و که دید بخاطر بسپره تا به وقتش بتونه شادی هدیه بده این کار و خیلی دوست داشت  شنیده بود هدیه خوب باید از بهترین ها باشه باید چیزی که خودت دوست داری و هدیه بدی . اون چیزایی و دوست داشت که آدم بزرگا فرصت تماشاش و نداشتن . یاد اون بچه معروف افتاد که قلکش و شکست تا یه شب باباش اضافه کار نمونه و شام و با هم بخورن . بچه قصه من پول دوست نداشت  حتی قلک هم نداشت آخه فکر می کرد پولی که زیادش هم کمه چه فایده داره چیزی خوبه که کمش هم زیاد باشه  مثـ مهربونی لبخند شادی که تو یه لحظه تا ته دل آدم خونه کنه و تا ته دنیا براش بمونه بچه ی قصه من عادت داشت هر روز  این لحظه ها و به خودش یادآوری کنه تا  شلوغی دنیای بزرگتر ها  کمرنگش نکنه دلش نمی خاست ه رنگ آدم بزرگا باشه حتی اگر قدش کودک نبود دلش کودک بمونه ... گاهی برای یه لحظه خندوندن ساعت ها گریه می کرد اما زیر بارون که کسی غصه ش و نخوره ، چون معمولن قدش نمی رسید برای نزدیک شدن خودش و مجبور می کرد نوک انگشت راه بره ... همه کار می کرد که حداقل یه ربع از ۴٨ ربع شبانروز شاهد لبخند باشه   حالا که تا اینجا قصه بچه و تحمل کردی یه لحظه سعی کن خودتو بذاری جاش بعد فکر کن با این شرایط از جنس دلت هدیه بدی به کسی که خیلی خاطرش برات عزیزه نخابی تا نخابه نخندی تا نخنده  بعد اون باهات مثـ آدم بزرگا رفتار کنه  چه حسی داری؟

بچه ی قصه من وقتی دید بی مایه فطیره! سعی کرد نتیجه کارش بی مایه نمونه دوست داشت دیگران بفهمن کارش هدیه دله اما هیچ وقت دلش نخاست مایه توجه، سکه باشه اون عاشق سکه لبخند بود، سکه ای که هیچ وقت از قیمت نمی افته

برا بدست آوردن این سکه دوست داشتنی حاضر بود همه سکه های دنیا رو خرج کنه

یه روز یکی از اون سه نفر طبق عادت آدم بزرگا از رو بزرگی برای چندمین بار هدیه ای به بچه داد که سقف رویاهاش و خراب کرد ناراحتبچه انقدر غصه خورد که همه قشنگی های دنیا کوفتش شدافسوس یه دفعه با خودش گفت مگه نه اینکه شرط دوستی دوست داشتنه ؟و شرط دوست داشتن صداقت! اون که نمی دونه چمی دونه!؟  اگه من تا آخر دنیا اشکام و پشت لبخند پنهون کنم اون بیچاره ازکجا بفهمه دستام سرده و اشکام داغ

تمرین سکوتش و از سر گرفت تا وقتش که میگه، گریه ش نگیره  نمی خواست بهش بگه دلش شکست، که دلخور بشه خیلی تمرین کرد چطور بگه می دونست از نظر اون گریه وسیله و یجور سلاحه! با اینکه عاشق خنده هاش بود تحمل نداشت الان که دلش بدجور شکسته کسی به گریه هاش بخنده

به هزار بدبختی دستش و گذاشت رو زانو دلش  و نیم قد ایستاد  و گفت بچه که زدن نداره حداقل تو سرم نزن،لطفنخجالت ... هدیه هات و دوست دارم اگر از جنس خودت باشه نه معادله دو دو تا ،  آدم بزرگه که به خیال خودش هدیه ای داده بود که ... ! (بچه ها از اعداد خوششون نمیاد دو دوتاشون میشه یه عالمه )بدون اینکه حرف بچه و درک کنه بهش برخورد و بر خلاف انتظار کودک مثـ بقیه آدم بزرگا با لبخندی از رو ترحم با بستن چشماش به روی خستگی قلب شکسته ، اسمون بچه و خط زد

اما خوبی بچه بودن اینه که با یه لبخند همه چی و زود فراموش می کنی

الان که اینو می خونی بچه با دل شکسته چشم گریون پشت پنجره نگاهش زل زده به آسمون تا با یادآوری لحظه های خوب خودش و برا فردایی که شاید نگاهش به نگاهش گره بخوره آماده می کنه که چسب و باند دلش معلوم منشه آخه هنوز مطمئنه دوسش داره حتی اگر اون نفهمه چرا  و چگونه ، اصلن تو بگو دیوونه  بچه دیوونه بهتر از آدم بزرگ عاقله  قبول نداری، به درک!

بهت بر نخوره اما اگر با دنیا بچه ها غریبه ای قریب شو !

اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیون ها سیاره 

 فقط یکی ازآن وجود داشته باشد، وقتی به آن سیاره ها نگاه

 میکند احساس خوشبختی میکند و با خود می گوید: گل من در

 یکی از این سیاره هاست.     

                                          بر گرفته از کتاب شازده کوچولو

 شب بخیر

 

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

همیشه عاشق بودنشم

نبود دلم گرفت

امد

گفت

 گفتم ...

- از الف تا ی یک نفس و مرتب 

فقط حرف خودش و زد

جواب خودش و گرفت

منو ندید ....

- دلم شکست

انگار نبودم!

گفتم: حواست بامنه ؟ گفت: ها!!!

ازین دروغ بیزارم ...

- چی گفتم؟

گفت دوباره بگو!

- اما ... دو بار گفتم

: خب سه باره بگو  رفته بودم گل بچینم گلاب بیارم

خنده م نگرفت

هر کار کردم نتونستم دوباره بگم

وحشتناک بود

دلم نمی خاد هیچ کار کنم

گفت چی شد! بگو

کفتم مردم

گفت خدا نیاره

- آورد

- تصمیم گرفتم یه مدت گم شم بی نشونه  بی خبر حتی صداشو نشنوم چشم به پیامش نندازم اما حیف از من بر نمیاد و اینو خوب می دونه

بی خیال من رفت

 نوشتم

 خوش به حالت

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

دیروز صب سیستم بد جور صدا می کرد خاموش کردم زدم بیرون بی هدف  فقط می خاستم راه برمو فکر کنم . تلفن زنگ خورد : بسته دارین! رفتم گرفتم اما نبود اونی که باید بود !

رفتم کتابسرا بلکه از خماری در بیام اونجا هم نبود  مثـ کسی که ییهو بندازیش تو آب سرد  غافلگیر شدم مگه میشه دل کند اما انتخاب خیلی سخته  چقد قیمتا بالاس!

بدون راهنمایی 5-6 ساعت قدم زدم و خوندم و گذاشتم و برداشتم تهش 25 تومن دادم و فقط چارتا کتاب گرفتم اشکم داشت در میومد بخاطر کتابایی که نتونستم بخرم ، حالا بازم گوشیم داغونه و این سومین ماهه که هزینه تعمیر و خرج کتاب می کنم

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

بهمن هم مثـ گوله خودش و رسوند هنوز پلک نزده شش روز گذشت

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

نمی دونم واحد فاصله متره ؟ ساله؟ طبقه س؟ فرهنگه؟ دنیاس!؟ شاید همه  شایدم هیچ کدوم

برا من کمش هم زیاده گاهی زیادش کم

بی خیال

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

دوقورت و نیم حرف

یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند.نمی شود گفت.آدم را مسخره می کنند... برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سراسر زندگی خودم را شرح بدهم . و این ممکن نیست... ------ من " همونیم که بودم " راستی شعر مرا می خوانی؟
صفحات اختصاصی
امکانات وب

قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم