تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم منتخب - با مردم زمانه سلامی و السلام


با مردم زمانه سلامی و السلام
تا گفته ای غلام توام می فروشنت 
قالب وبلاگ



آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی

همان را

بخواهم

*

اگر بروی

شادم

اگر بمانی

شادتر

تو را شادتر

می خواهم

- با من یا بی من –

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی –

ناشادم

واین

همان عشق است

عشق

همین تفاوت است



همین تفاوت

که به مویی بسته است

وچه بهتر

که به موی تو

بسته باشد

*

خواستن تو

فقط یک مرز دارد

که نخواستن توست

و فقط

یک مرز ِدیگر

که آزادی توست

وقتی شادم

که آزادی

 

شعری از عبدالله صمدیان
------------------------------
[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

 

 اولین بار که دیدمت

 آن سان نگاهت در نگاهم پیچید

 که انگار آشناى صد ساله ‏ایم

 امان از چشمان مزاحم مردم 

 که آشکارا

 نگاه دزدانه‏ مان را می پایند

 کاش

 به جاى عکس نشسته در قاب ایستاده بر دیوار بودم

 که بى دغدغه

 به تو زل زده است!

 

عالی پیام(هالو)

 

* : همچین چیزی!

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

مردم اغلب بی انصاف ٬بی منطق و خود محورند٬ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

 دکتر شریعتی

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

   بستـــرم

 

               صـدف خالـی یک تنهایـی است

 

                            و تـو چـــون مــرواریــد

 

                                      گـردن آویـز کسـان دیگـری   . . .               

                                                                                               هوشنگ ابتهاج 

 

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]
شاید زنده بودن یعنی همین:دنبال کردن لحظه هایی که می میرند.
[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]
فقط یک دوست داشته باش و او را خوب انتخاب کن.
[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد، در پرنده شدن خویش بکوش.

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

..::.. دکتر علی شریعتی ..::..ـ

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

دختر گفت:

خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟

درخت گفت:

من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.

دختر گفت:

خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند. تو آن شوهری باشی که برکه ام را بیاشوبی.

درخت گفت:

حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست.

(درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت.)

  دختر خندید و گفت: سایه ات از سرم کم مباد !

..::..عرفان نظر آهاری..::..ء

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

آسمان آنقدر وسیع هست که گوشه ای ستاره ای برای من سوسو بزند

و زندگی آنقدر کوتاه است که از رنجیدن ها نرنجم 

شاید فردا فرصتی برای شادی نباشد

...

وحیدنیکوقدم

پ.ن : امروزو عاشقانه نفس بکش

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

 

 دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالا تر است

۶۰ تا شاهد هر دو دعوی بزرگی میکنند

پس چرا انگشت کوچک لایق انگشترند

فولاد وآهن هردو از یک کوره آیند برون

این یکی شمشیر گردد ان یکی نعل خر است

کرّه خر از خریت پیشاپیش مادر است

کرّه اسب از نجابت در قفای مادر است

ناکسی از کسی بالا نشیند عار نیست

روی دریا خس نشین است زیر دریا گوهر است

کمدی اصلاح حماقت های جامعه است (لومر)

در پایان همه چیز یک شوخی است (چاپلین)

خنده بهترین اسلحۀ جنگ با زندگی است (...)

##### نظرات شما باعث پیشرفت ماست#####

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

جسمی شکسته و... روحی پر از خراش
عاشق نمیشوم، دلواپسم نباش
دستانی از تهی، پاهایی از ورم
فکر مرا نکن، امروز بهترم...
*****
حال مرا مپرس، چیزی مهم که نیست...
این دل‌شکستگی، اقرار بی‌کسی‌ست
درگیر من مشو، همدم نمیشوم
حوا مرا ببخش... آدم نمیشوم...

*****
تقصیر تو نبود، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدی، من خواستم نشد
درگیر عادتم، سرگرم خود شدم
در مرز یک سقوط، دیگر نه تو نه من...
*****
از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم... حوا بیا ببین
دل‌تنگ من مباش، من مرده‌ام... همین!

*****
شکل خودم شدم... تلخ و بدون ره
در انتهای خویش، حال مرا بفهم
شکلی شبیه خود، با چشم گریه‌سوز
باور نمیکنم، آئینه را هنوز...
*****
از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم، جرم مرا ببخش
امروز بهترم، حوا بیا ببین
دل‌تنگ من مباش، من مرده‌ام... همین!
*****
جسمی شکسته و... روحی پر از خراش
عاشق نمیشوم، دلواپسم نباش
دستانی از تهی، پاهایی از ورم
فکر مرا نکن، امروز بهترم...
*****
حال مرا مپرس، چیزی مهم که نیست...
این دل‌شکستگی، اقرار بی‌کسی‌ست
درگیر من مشو، همدم نمیشوم
   حوا مرا ببخش..
. آدم نمیشوم...

"مرتضی لطفی"

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

...

«آدم بزرگها همیشه نیاز به توضیح دارند...» شازده کوچولو

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]
ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.

(دکتر علی شریعتی)
[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

داغ داریم نه داغی که بر آن اخم کنیم                        مرگمان باد اگر شکوه ای از زخم کنیم

مرد آن است که از نسل سیاوش باشد                      عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

چند قرن است که زخمی متوالی دارند                       از کویر آمده ها بغض سفالی دارند

بنویسید گلوهای شما راه بهشت                            بنویسید مرا شهر مرا خشت به خشت

بنویسید زنی مرد که زنبیل نداشت                           پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت

بنویسید که با عطر وضو آوردند                                 نعش دلدار مرا لای پتو آوردند

زلف ها گر چه پر از خاک و و لبش گر چه کبود           دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

خوب داند که به این سینه چها می گذرد                  هر که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذرد

بنویسید غم و خشت و تگرگ آمده بود                   از در و پنجره ها ضجه ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پریشان شده بود از تاریخ                       شاه قاجار به دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخم، نمک می خوردیم               «دوش وقت سحر از» غصه ترک می خوردیم

بنویسید که بم مظهر گمنامی هاست                   سرزمین نفس زخمی بسطامی هاست

ننویسید که بم تلی از آوار شده است                    بم به خال لبت ای دوست گرفتار شده است

مثل وقتی که دل چلچله ای می شکند                 مرد هم، زیر غم زلزله ای می شکند

زیر بار غم شهرم جگرم می سوزد                         به خدا بال و پرم بال و پرم می سوزد

مثل مرغی شده دل در قفسی از آتش                 هر قدر این ور و آن ور بپرم می سوزد

بوی نارنج و حناهای نکوبیده بخیر                          که در این شهر پر از دود و دم می سوزد

چاره ای نیست گلم قسمت من هم این است      دل به هر سرو قدی می سپرم می سوزد

الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز                 گله ای هست اگر حوصله ای نیست عزیز

یاد داد به ما نخل کمر تا نکنیم                             آنچه داریم ز بیگانه تمنا نکنیم

آسمان هست غزل هست کبوتر داریم               باید این چادر ماتم زده را برداریم

تن ترد همه ی چلچله ها در خاک و                     پای هر گور چهل نخل تناور داریم

مشتی از خاک تو را باد که پاشید به شهر           پشت هر پنجره یک ایرج دیگر داریم

مثل ققنوس ز ما بار شرر خواهد خواست            بم همینطور نمی ماند و بر خواهد خواست

داغ دیدیم شما داغ نبینید قبول؟                         تبری همنفس باغ نبینید قبول؟

هیچ جای دل آباد شما بم نشود                        سایه لطف خدا از سر ما کم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید               داغ دیدیم امید است دعامان بکنید

بم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد             نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

حامد عسکری از بم

پ.ن:به هم وزنی بم با غم فکر می کردم که  این شعر در "شعر جنوب" به دلم نشست

هیچ جای دل آباد شما بم نشود                        سایه لطف خدا از سر ما کم نشود

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

 به قول دکتر شریعتی افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشان مان دادند و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند! در صورتی که حسین تشنه لبیک بود و چنین حرکت هایی در بزرگداشت نهضت خونین امام حسین با فلسفه قیام عاشورا سنخیتی ندارد!

امروز به فرموده امام حسین (ع)«چگونه بر بت های بی جان سنگ بیندازم در حالی که بت های زنده بر مردم ظلم روا می دارند» باید به جای لعن و نفرین بر یزیدیان 1400 سال پیش با ظالمان عصر حاضر که برای رسیدن به امیال پست حیوانی خویش بی رحمانه ترین ظلم ها را به مردم روا می دارند،جنگید!

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد »

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما :

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

"قیصر امین پور"

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

        روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد. آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد. سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟
        این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.
        آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد: از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار... . او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند. بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.
        وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد. جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند.
        جادوگر پیر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند! آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد. جادوگر پیر؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار گذاشته و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت، از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد. او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و جادوگر پاسخ سوال را داد. سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟
        پاسخ جادوگر این بود: " آنها می خواهند تا خود مسئول زندگی خودشان باشند".
        همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و جادوگر پیر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند.
        ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود. لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
        old_young_woman
        زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان جادوگری پیر با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟ زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟".
        لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد! یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب، زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند.
        اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید... انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟
        اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟ انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.
        آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود:
        لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛ از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد. با شنیدن این پاسخ، جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند، چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.
        اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟... تا نظر شما چه باشد.

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]


با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

 

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
 
چارلی چاپلین

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می گیری که خیلی می ارزی.

خورخه لوییس بورخس

 

زبانه : ای کــــــــــــاش فراموش نمی کردیمخیال باطل

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]
اشما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد.
شما یادتون نمیاد، آخر همه فیلم ویدئو‌ها شو ضبط میکردن.
شما یادتون نمی یاد، بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید 1 ساعت قبل بخاری تو حموم روشن میکردیم.
 
شما یادتون نمیاد، کیک می خریدیم پونزه زار. کاغذ زیرش رو هم می جویدم!
شما یادتون نمیاد آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن!
شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میزاشتیم رو میز که تقلب نکنیم. 
شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.
شما یادتون نمیاد ، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن ! 
شما یادتون نمیاد، اون قایق ها رو که توش نفت میریختیم و با یه تیکه پنبه براش فتیله درست میکردیم و بعد روشنش میکردیم و میگذاشتیمش تو حوض. بعدش هم پت پت صدا میکرد و حرکت میکرد و ما هم کلی خر کیف میشدیم..!!!
شما یادتون نمیاد اونجا که الان برج میلاد ساختن، جمعه ها موتورهای کراس میومدن تمرین و نمایش. عشقمون این بود که بریم اونا رو ببینیم. راستی چی شدن اینا؟ 
شما یادتون نمیاد، این چیه این چی چیه؟ کفش نهرین بچه ها, شما هم میخواین؟ بـــــله..
شما یادتون نمیاد سریال آیینه ، دو قسمتی بود اول زن و شوهر ها بد بودند و خیلی دعوا میکردند بعد قسمت دوم : زندگی شیرین می شود بود و همه قربون صدقه هم می رفتند. یه قسمتی بود که زن و شوهر ازدواج کرده بودند همه براشون ساعت دیواری اورده بودند. بعد قسمت زندگی شیرین میشود جواد خدایاری و مهین شهابی برای زوج جوان چایی و قند و شک…ر بردند همه از حسن سلیقه این دو نفر انگشت به دهان موندند و ما باید نتیجه میگرفتیم که چایی بهترین هدیه عروسی می تونه باشه. 
شما یادتون نمیاد: ستاره آی ستاره پولک ابر پاره، به من بگو وقتی که خواب نبودی بابامو تو ندیدی؟
دیدمش از اونجا رفت اون بالا بالاها رفت بالا پیش خدا رفت
خدا که مهربونه پیش بابام میمونه
گریه نمیکنم من که شاد نباشه دشمن
شما یادتون نمیاد چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد 4 تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش.
شما یادتون نمیاد، همیشه کفش پاشنه بلندای مامانمونو می پوشیدیم و احساس بزرگی بهمون دست میداد.
شما یادتون نمیاد چکمه پلاستیکی که مامانا از کفش ملی میخریدند پامون میکردند.
شما یادتون نمیاد… فیلم ویدئو که یواشکی زیرپیرهنمون قایم می کردیم؛بعدم می گفتیم کیفیتش آینه س!
شما یادتون نمیاد اون سریالی که مرد دوچرخه سوار میگفت دریا موجه کاکا دریا موجه (دریا با کسره د )
شما یادتون نمیاد…جنازه از ویدئو راحت تر جا به جا می شد!
شما یادتون نمیاد شیشه های همه خونه ها چسب ضربدری داشت.
شما یادتون نمیاد…تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم!
شما یادتون نمیاد که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید تموم داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.
شما یادتون نمیاد،انگشتامونو تو هم کلید میکردیم یکیشونو قایم میکردیم اینو میخوندیم: بر پاااا….بر جاااا…. کی غایبه؟ مرجاااان…دروغ نگو من اینجااام…
شما یادتون نمیاد، چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر.
شما یادتون نمیاد به زور می بردنموم نماز،ما هم برای اینکه نریم می رفتیم تو دستشویی ها قایم می شدیم!
شما یادتون نمیاد، توی سریال در پناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال شدیم
شما یادتون نمیاد, سریال روزی روزگاری که پخش میشد تیکه کلام رایج بین مردم شده بود “التماس نکن”
شما یادتون نمیاد، تو بلفی و لیلیبیت.. عمو دکتره همیشه مست و پاتیل بود! دماغش همیشه قرمز بود و بطزی مشـ.روبـش دستش!
شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیریم بیرون
  •  
شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی.
شما یادتون نمیاد آتروپات رو که گرم میکرد.
شما یادتون نمیاد ولی سره کلاس انشاء که میشد اگه نوشته بودیم دل تو دلمون نبود معلم صدا بزنه ولی اگه ننوشته بودیم زنگ استراحت دل درد میگرفتیم!
شما یادتون نمیاد اون وقتا واسه ختنه کردن دکتر نمیرفتیم که…یه دونه اوستا کار میومد با یه قیچی!
شما یادتون نمیاد یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.
شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!
شما یادتون نمیاد دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد. 
شما یادتون نمیاد، دبستان بودیم اول کتاب فارسی نوشته بود امید من به شما دبستانی هاست! رفتیم دبیرستان دوباره اول کتاب فارسی نوشته بود امید من به شما دبیرستانی هاست – خدا رحمتت کنه اما بالاخره امیدت به کی بود!؟؟
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم همیشه وقتی دامن می پوشیدیم .. مامان مرتب تذکر می داد درست بشین دختر!!
شما یادتون نمیاد! روی فیلمای عروسی، موقعی که دوماد داشت حلقه رو توی انگشت عروس می کرد؛ آهنگ یه حلقه طلایی معین و می ذاشتن.
شما یادتون نمیاد:قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم..
شما یادتون نمیاد تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.
شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.
شما یادتون نمیاد، این آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه میخوندن: آآآآآی نسیم سحری صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی…
شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ
شما یادتون نمیاد، مراد برقی عاشق محبوبه بود، وقتی سریال مراد برقی شروع میشد پرنده تو خیابونها پر نمی‌زد.
شما یادتون نمیاد ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.
پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو …از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه !
[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

ای کاش که راننده تاکسی بودم
بی واهمه نعره می زدم آزادی!

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

چه دعا  بهتر از این

خنده ات از ته دل

 گریه ات از سر شوق

نبود هیچ غروبت غمگین

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]


حافظ:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا ر
ا

صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


محمد عیادزاده:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

نه از رومم ، نه از زنگم

همان بیرنگ بیرنگم ...

بیا بگشای

           در بگشای

دلتنگــــــــــــــــــــــــــــــــم...

"مهدی اخوان ثالث"

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]


می گفت:
بیا شریک درد هم باشیم
درد مشترک مان را تقسیم کردیم
اما افسوس
در هنگام نیاز
هیچ گاه مشترک گرامی
در دسترس نبود

ناراحت

 

(هالو)

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

کلاغ پر

حالا که قلب عقربه ها تنگ تر شده

یعنی که چشمهای خدا باز، تر شده

"حالا که حکم فاصله تحمیل می شود"

یعنی مسیر آمدنت پر  خطر شده

وقتی دل  خدا ی تو هم شور می زند ــ

وقتی  که طرز دیدنتان درد سر شده  ــ

دیگر عجیب نیست که یک شهر و مردمش

از ماجرای عشق شما با خبر شده

دیگر عجیب نیست که یک حرف نا حساب

تنها امید ِ منفعتت را ضرر شده

.

.

تقصیر هیچ کس که نه ! تقصیر سنگ شد

وقتی کلاغ قصه ات از غصه  پَر شده

 

صباآقاجانی

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

نوبت من شده بود
که معلم پرسید
صرف کن رفتن را
و شروع کردم من
رفتم ، رفتی ، رفت . . .
و سکوتی سرسخت
همه جا را پر کرد
سردی  احساسش
فاصله را رو کرد
آری رفت و رفت
و من اکنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شکستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یک عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حک شد
رفت و در شکوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشک من جاری شد
صرف  فعل  رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت:
تلخ ترین فعل جهان است رفتن

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

زبانه: اینو از وب کامران نجف زاده کش رفتم!

ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف

shariati.gif

و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گستاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

یکی پرسید از آن شوریده ایّام
که تو چه دوست داری ؟ گفت : دشنام
که هر چیزی که دیگر می دهندم
بجز دشنام ، منّت می نهندم (عطار)خرخون

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

روزهایی که بی تو می گذرد

گر چه با یاد توست ثانیه هاش

آرزو باز می کشد فریاد

 " در کنار تو می گذشت ... ای کاش ... "

 

"فریدون مشیری"

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

...

و احساسم چنین می گفت :

مرا از خود نمی رانی ...

کمی دلسنگ و مغروری ،

ولی ... بی من نمی مانی

و بعضی وقت ها شاید

حضورت را نمی بینم

تو اما با شکیبایی

برایم شعر می خوانی

و باور کن بدون تو

دلم را پاره خواهم کرد

خودت این را نمی دانی؟!

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

گر چه از فاصله ماه ز من دورتری

ولی انگار همین جا و همین دور و بری

ماه می تابد و انگار تویی ... می خندی

باد می آید و انگار تویی ... می گذری ...

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

گّرّم یاد آوری یانه ،

من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم ...

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

http://www.shafaf.ir/files/fa/news/1389/6/15/12751_693.jpg


یک نمونه دیگر از ارزشهای ایرانی که خود ما آنرا نمی‎شناسیم ردای فارغ التحصیلی است. لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یک دانشجو در دانشگاههای خارج می‎خواهد مدرک دکترای خود را بگیرد، یک لباس بلند مشکی به تن او می‎کنند و یک کلاه چهارگوش که از یک گوشه آن یک منگوله آویزان است بر سر او می‎گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می‎خواند.

هنگامی که از ما سوال می‎شود که این لباس و کلاه چیست؟ چه پاسخی میدهید؟! هنگامی که از یک اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریکایی سئوال شود این لباس چیست که شما تن فارغ التحصیلانتان می‎کنید می گویند ما به احترام «آوی سنّا Avicenna» (ابن سینا) پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می‎پوشیم.

آنها به احترام «آوی سنّا» که همان «ابن سینا»ی ماست که لباس بلند رِدا گونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می‎کنند. آن کلاه هم نشانه همان دَستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی که ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دَستار آویزان می‎کردیم و به دوش می‎انداختیم.. در اروپا و آمریکا علامت یک آدم برجسته و دانش آموخته را   می گذارند، ولی ما خودمان نمی‎دانیم !!

باید افسوس بخوریم که نمیدونستیم

شعله:ایمیلای راه سبز و دوست دارمقلب

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

 
اولین روز دبستان بازگرد


کودکی ها، شاد و خندان باز گرد


باز گرد ای خاطرات کودکی


بر سوار اسب های چوبکی


خاطرات کودکی زیباترند


یادگاران کهن مانا ترند


درسهای سال اول ساده بود


آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموز روباه و خروس


روبه مکار و دزد و چاپلوس


روز مهمانی کوکب خانم است


سفره پر از بوی نان گندم است


کاکلی گنجشککی باهوش بود


فیل نادانی برایش موش بود


با وجود سوز و سرمای شدید


ریز علی پیراهن از تن می درید


تا درون نیمکت جا می شدیم


ما پر از تصمیم کبری می شدیم


پاک کن هایی ز پاکی داشتیم


یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت


دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستانمان از آه بود


برگ دفتر ها به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ


خش خش جاروی با پا روی برگ


همکلاسیهای من یادم کنید


باز هم در کوچه فریادم کنید


همکلاسیهای درد و رنج و کار


بچه های جامه های وصله دار


بچه های دکه سیگار سرد


کودکان کوچک اما مرد مرد


کاش هرگز زنگ تفریحی نبود


جمع بودن بود و تفریقی نبود


کاش می شد باز کوچک می شدیم


لا اقل یک روز کودک می شدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش


یاد آن گچها که بودش روی دوش


ای معلم نام و هم یادت به خیر


یاد درس آب و بابایت به خیر


ای دبستانی ترین احساس من


بازگرد این مشقها را خط بزن

دلم برا مدرسه تنگ نمیشه اما حس دبستان و مهر ماه که شروع پاییزه قشنگمه همیشه دوست دارم نیشخند       

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

پس از اعتراض استاد شجریان به صدا و سیما و حمایت ایشان از جنبش سبز ، استاد شهرام ناظری نیز کاری منتشر نشده از خودشان را به نام "ایران کهن" در یوتیوب قرار دادند و به این ترتیب حمایت خودشان را از جنبش سبز اعلام کردند . فایل صوتی این تصنیف به صورت ام پی تری و با حجم یک مگابایت از اینجا قابل دانلود است. شعرِ اثر، از زنده یاد فریدون مشیری است.

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو

اى بغضِ گل انداخته، فریادِ خطر شو

اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش

اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو

اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى

از خانه برون چیست که از خویش به در شو

گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش

ور تیغ فرو بارد، اى سینه سپر شو

خاکِ پدران است که دستِ دگران است

هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو

دیوارِ مصیبت کده ىِ حوصله بشکن

شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهکان را بدرانى

چون شیر درین بیشه سراپاى،جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست

خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو

فریاد به فریاد بیفزاى، که وقت است

در یک نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

ایرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است

ایران ِکهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به یک شعله بسوزان

بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو

لطفا این خبر را به هر نحو ممکن منتشر کنید .مهم نیست که این اثر یه یک نفر چندین بار برسد . مهم این است که به چندین نفر حداقل یک بار برسد

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

گوشه وبلاگی خوندم:

به هرکی ابراز علاقه کردم فکر کرد ازش یه چیزی میخوام بزرگتر شدم فهمیدم از هر کی که چیزی میخوام بهش ابراز علاقه کنم . من نمی خوام بزرگ باشم دنیای بزرگا خیلی کثیفهزبان

تایید می کنم حرف دلی را که بر دلم نشستفرشته

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

http://irannaz.com/user_files/image/image2/0.583013001282935069_irannaz_com.jpg

٢/١٣

 

 

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]


اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست
پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت .

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

٣/١٣

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

اثری منتشر نشده به یاد شادروان فریدون فروغی

  همراه با چامه ای زیبا از مرتضی « کیوان » هاشمی

 و تدوین هنرمندانه ی محبوبه

  با تنظیم سحرآمیز ح - قناعت،

 با دو کیفیت متفاوت دانلود کنید ! بشنوید ! لذت ببرید !

 و نظر بدید !

http://www.upload4files.com/index.php?p=download&hash=W1knrf398503

 

http://www.upload4files.com/index.php?p=download&hash=Y5wTHcNMI1W9

 

   کوک کن ساعتِ خویش !   

            اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر

                         دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !

            که مـؤذّن ، شبِ پیـش

                         دسته گل داده به آب

                                . . . و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش !

            شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

                                      که سحر برخیزد

                                   شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

                                                       دیر برمی خیزند

کوک کن ساعتِ خویش !

                     که سحر گاه کسی

                        بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

                            که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

            رفتگر مُرده و این کوچه دگر

                         خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

کوک کن ساعتِ خویش !

            ماکیان ها همه مستِ خوابند

                         شهر هم . . .

                                خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوک کن ساعتِ خویش !

            که در این شهر ، دگر مستی نیست

                 که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد

                           از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

            اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

                             و در این شهر سحرخیزی نیست

                                       . . . . . و سـحر نـزدیک است 

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

 

1.jpg 

 

نخستین بانوی استاد فیزیک ایران بعد از بنیانگذاری نخستین رصدخانه و تلسکوپ خورشیدی تاریخ نجوم ایران ، فارغ التحصیلی از دانشگاه سوربن پاریس و 30 سال تدریس در دانشگاه هم اکنون با خیالی آسوده و خاطراتی خوش بر روی تخت آسایشگاه سالمندان ، تنها افتخار خود را تربیت دانشجویان موفق (استادان امروز) می‌داند .

 

آلینوش طریان در سال 1299 در خانواده ارمنی در تهران متولد شد . وی در خرداد سال 1326 با درجه لیسانس فیزیک از دانشکده علوم دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل و در مهرماه همان سال به سمت کارمند آزمایشگاه فیزیک دانشکده علوم استخدام شد و یکسال بعد به عنوان متصدی عملیات آزمایشگاهی در دانشکده علوم منصوب شد .

 

پس از تلاش بی‌نتیجه برای متقاعد کردن استادش (دکتر حسابی) برای کمک به اعزام وی به خارج از کشور ، با هزینه شخصی خود به بخش فیزیک اتمسفر دانشگاه پاریس رفت .

 

دانشنامه دکترای دولتی را از دانشگاه علوم پاریس در سال 1956 میلادی(1335 شمسی) دریافت کرد و به دلیل خدمت به کشورش پیشنهاد کرسی استادی دانشگاه سوربن را رد کرد و به ایران بازگشت و با سمت دانشیار فیزیک رشته ترمودینامیک در گروه فیزیک مشغول به کار ‌شد .

  297677802f2f2bc1c2583a4314f325b0.jpg

در سال 1338 دولت فدرال آلمان غربی بورس مطالعه رصد‌خانه فیزیک خورشیدی را در اختیار دانشگاه تهران قرار داد و وی برای این بورس انتخاب شد و از فروردین سال 1340 به مدت 4 ماه به آلمان رفت و بعد از انجام مطالعات به ایران بازگشت .

 

3 سال بعد در تاریخ 9 خرداد 1343 به مقام استادی ارتقا پیدا کرد و بدین ترتیب او اولین فیزیکدان زن است که در ایران به مقام استادی رسید .

 

در تاریخ 29 آبان سال 45 عضو کمیته ژئو فیزیک دانشگاه تهران انتخاب شد و در سال 48 رسما به ریاست گروه تحقیقات فیزیک خورشیدی موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران منصوب شد و در رصدخانه فیزیک خورشیدی که خود وی در بنیانگذاری آن نقش عمده‌ای داشت ، فعالیت خود را آغاز کرد .

6v9qexzfk8g71ewvfajg.jpg

 

وی که اولین کسی بود که در ایران درس فیزیک ستاره‌ها را تدریس کرد ، در سال 58 تقاضای بازنشستگی داد و به افتخار بازنشستگی نائل شد .

463710810_orig.jpg 

 

0_alinoosh.jpg 

 

2_ali.jpg 

 

 

54ec0ee50b8e9200a16c0b0fbf98a1c47a4af96d

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

دل من حالش خوشه...اصلن بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه...گاهی می ترسم بمیره

اما بازم به خودش میاد و ...سوسو می زنه

باز حیاط خلوت سینه مو جارو می زنه

می گمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی

به روی خودش نمیاره...می پرسه با منی؟

 

با کی ام، با توی عاشق پیشه سر به هوا

با توی دیوونه در به در بی سر و پا

با تو که هر چی دارم می کشم...از دست توه

با تو که هر جا میرم...مسیر در بست توه

کی می خوای دست از سر آبروی من برداری

کی می خوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری

کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات

سر به راه بشینی،  دنیا  رو نذاری زیر پات

رضا صادقی

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]

سلام بر همه گل

چون قبل از اینکه این ایمیل به دستم برسه در این طرح شرکت کردم یادآوریش برام جالب بود گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد لبخند

این مطلب رو از شرق گرفته‌ام، مورخ یکشنبه 14 شهریور 1389،  ش. 1054، صفحه: 9، ب قلم خانوم مرضیه رسولی

جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رفتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند." رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.

حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآورده است. در ترک‌بوکو – یکی از شهرهای ساحلی ترکیه – کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛  از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم. در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

"من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید."

در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: "خواننده شماره سه در ترک‌بوکو". پس تا به‌حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اصلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعه‌ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری به سایت bookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید... (به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب)


سلامت باشید و شاد

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]
اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیون ها سیاره 

 فقط یکی ازآن وجود داشته باشد، وقتی به آن سیاره ها نگاه

 میکند احساس خوشبختی میکند و با خود می گوید: گل من در

 یکی از این سیاره هاست.     

                                          بر گرفته از کتاب شازده کوچولو

[تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم] [ یانه سری(آتیشپاره) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

دوقورت و نیم حرف

یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند.نمی شود گفت.آدم را مسخره می کنند... برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سراسر زندگی خودم را شرح بدهم . و این ممکن نیست... ------ من " همونیم که بودم " راستی شعر مرا می خوانی؟
صفحات اختصاصی
امکانات وب

قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز!؟ می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم